خط داستانی
کارل آگه و رگیتزه یک مهمانی باغ تابستانی برای دوستان نزدیک، پسرشان و خانوادهاش برگزار میکنند. کارل آگه ساکت و جداافتاده است؛ رگیتزه پرشور و زنده است. او به گذشته فکر میکند: عشق در نگاه اول در زمان جنگ، زندگی مشترک بدون ازدواج، اعتصاب غذای مادرش وقتی که آنها پسرشان را تعمید نمیدهند. رگیتزه پرشور و صریح است؛ او نظرش را میگوید. او به یاد میآورد که او یک بیخانمان را برای شام کریسمس دعوت کرد و آن مرد با پنج دوست خجالتی ظاهر شد. او به یاد میآورد که او با معلم پسرشان درگیر شد وقتی که آن مرد به پسر سیلی زد. او به یاد میآورد که او عاشق رقص است و ترس او از اینکه بیدست و پا بودن اجتماعیاش ممکن است رابطهشان را به پایان برساند. حالا، در غروب زندگی، او با چیزهای دیگری روبرو است.