خط داستانی
پایچو پیچهف که به نام پایینا شناخته میشود در پایان جنگ جهانی دوم در جبهه است. فرماندهاش میگوید با پایان جنگ جهان با انفجاری از مهربانی روبهرو میشود. پس از جراحت شدید به زادگاهش بازمیگردد و نیروهای تازه حاکم در روستا او را به سمت خود میکشند اما او به دامنة چَسِل تکیه میکند و تصویری از النا، دختری که دوستش میشود، میکَند. مهربانی در جهان به نظر میرسد لغو شده است. او مسئول قتل یک آنارشیست شده و به دستگیری فرماندهاش که با حاکمیت نو برخورد میکند کمک میکند. وقتی شهردار به او تفنگ دوباره میدهد، از پذیرفتن آن سر باز میزند.