خط داستانی
سامی در خانه والدینش در روستا بود که ناگهان صلح شروع به برقرار شدن کرد. او به همراه همسر و فرزندش برای عروسی برادرش به آنجا رفته بود. در روستا مردم به او میگفتند: «هیچ جایی مثل خانه نیست» و از او میپرسیدند که کی برمیگردد، اما در اعماق وجودش، سامی میدانست که فراموش کرده است. نمیتوان برای این مدت طولانی دور بود و چیزی را فراموش نکرد.