خط داستانی
بسی ازدواج کرد با باب اوانز با چشمان بسته. به عبارت دیگر، بسی عاشق یک بت بود، یک بت گلی بسیار زودگذر که به مصرف الکل بسیار وابسته بود. کمی بعد از ازدواجشان، باب به خانه آمد و مست و لنگان بود. بسی بیفایده تلاش کرد تا او را اصلاح کند اما با ادامه مصرف این سم، باب به راههای بد افتاد، به ندرت به خانه برگشت و تنها برای آزار و اذیت او آمد. روزی فرا رسید که بسی دیگر نتوانست فشار را تحمل کند؛ بنابراین وسایل کوچک خود را جمع کرد و با دلتنگی به دنبال شادیهای جدید در زمینههای جدید رفت.