خط داستانی
بیگ بن از مزرعه بار ان رنچ اغلب به مارگارت زنگ میزد. از آنجا که این دو جداییناپذیر بودند، به زودی مشخص شد که آنها به زودی ازدواج خواهند کرد. این خبر بیل هیگینز را بسیار ناراحت کرد، که بلافاصله شروع به ایجاد مشکل کرد. او یک یادداشت ناشناس نوشت و آن را به زین بن چسباند و نوشت: "او تو را دوست ندارد. او تمام روز دیروز با بیل هیگینز بود. یک دوست." وقتی بن آن را پیدا کرد، اخم کرد و بیتوجهی آن را در جیبش گذاشت. این اتفاق به طور منظم تکرار شد. اگر بن کمی بزرگتر بود، ممکن بود با تمسخر بخندد، اما او این کار را نکرد. جوانی و حسادت آشنایان قدیمی هستند و بنابراین بن بازدیدهایش را کوتاهتر و کوتاهتر کرد. یک روز، تنهایی بر او غلبه کرد و یادداشتها را به صورت یک بسته به مارگی فرستاد. او آنها را خواند و بلافاصله به گریه افتاد.