خط داستانی
قمارباز بیرحم و معتاد به مواد مخدر، دانستان لیچ، پولی را که به او سپرده شده بود، اختلاس میکند. او برای پوشاندن دزدیاش قصد دارد با سرپرست مادرش، کیت هیتکوت، که معلم برادر معلولش، سسیل است، ازدواج کند، اما متوجه میشود که او عاشق ریچارد بلانت است. به دلیل مصرف مواد مخدر، او غذای برادرش را مسموم میکند تا راه را برای ارث باز کند، در حالی که مادرش، خانم جلف، سعی میکند بلانت را به دزدی متهم کند. این نقشه شکست میخورد و کیت و ریچارد ازدواج کرده و به معادن الماس آفریقای جنوبی میروند. لیچ که دچار وسواس شده است، کیت و فرزند این زوج را ربوده و به انگلستان فرار میکند. در حالی که در املاک لیچ به عنوان گروگان نگه داشته شدهاند، مادر در حال مرگش به کیت مدرکی میدهد که نشان میدهد دانستان در قتل سسیل مقصر است، اما او به خاطر گناهش دیوانه میشود و با روح سسیل آزار میبیند و خودکشی میکند و خانواده جوان دوباره به هم میپیوندند.