خط داستانی
پس از اینکه آراتیا منینگ در اثر اپیدمی تب قرمز شنوایی خود را از دست میدهد، نامزدش آرتور اندیکات که با زن دیگری در ارتباط است، از اینکه همیشه باید فریاد بزند تا صدایش شنیده شود، شکایت میکند. یک مخترع به نام جرالد استیپلز، به آراتیا یک دستگاه آوریفون میدهد تا شنواییاش را بازگرداند، اما یکی از دانشآموزان مشکلدارش در یک حمله خشم، آن را میشکند. جرالد از آراتیا که او را "شخص کوچک بزرگ" مینامد، میخواهد که دبیر شرکت جدیدش باشد که اختراع را بازاریابی میکند. او عاشق او میشود و برایش پیانو مینوازد، حتی اگر او فقط صداهای مبهم را بشنود.