خط داستانی
اوزوالد با حالتی بدخلق بیدار میشود و خشم خود را بر سر ساعت زنگدارش خالی میکند، سپس سعی میکند گاو مکانیکی که در کنار او خوابیده را بیدار کند، اما موفقیت چندانی ندارد. سرانجام آنها به راه میافتند و در اطراف مزرعه به ساکنان آن شیر ارائه میدهند. وقتی دزدان میآیند و دوست دختر اوزوالد را میربایند، او و گاو برای نجات او به راه میافتند.