خط داستانی
دو دختر از یک روستای کوچک فرار میکنند. گیونگی از یک خانواده اشرافی میآید و پدرش او را زمانی که متوجه میشود او بدون ازدواج باردار شده، از خانه بیرون میاندازد. او خود را در خیابانهای بوداپست سرگردان مییابد و با نواختن ویولن در یک رستوران پول در میآورد. ویکا یک دختر یتیم دهقان است؛ او از ناپدریاش میترسد و به شهر میآید جایی که در یک محل ساخت و ساز کار پیدا میکند. گیونگی و ویکا در خیابانهای بوداپست ملاقات میکنند، با هم زندگی میکنند و زندگیشان را تغییر میدهند.