خط داستانی
مردی سالخورده در یک شهر شرقی داستان زندگیاش را برای گروهی از کودکان تعریف میکند: او نیز زمانی پسری جوان به نام موک کوچک بود - مانند آنها، اما با آداب بهتر و مشکلات فراوان. پس از اینکه پدرش را در سنین پایین از دست میدهد، موک کوچک توسط خویشاوندان طمعکارش از خانه بیرون رانده میشود. او به بیابان میرود و امیدوار است که بازرگانی را پیدا کند که شانس خوب بفروشد. در میان تپههای شنی، او به یک خانه کوچک متعلق به زنی شرور و گربههایش برمیخورد. او میخواهد موک کوچک را خدمتکار خود کند، اما او با دزدیدن یک جفت کفش جادویی که به او اجازه میدهد سریعتر از هر مردی در کشور بدود، موفق به فرار میشود. از آنجا او به چالشهای بعدی میرود...