خط داستانی
وقتی دیوید، یک راهب سابق که هنوز در دهه بیست سالگی خود است، با مارک ملاقات میکند، به شدت عاشق او میشود؛ به زودی از مارک میخواهد که آیا میتوانند با هم زندگی کنند. اوضاع برای مدتی خوب پیش میرود و سپس تفاوتها در تعریف آنها از "تعهد" شروع به فاصله انداختن بین آنها میکند. مارک به دنبال ماجراجوییهای جنسی دیگر است و دیوید سعی میکند با این موضوع کنار بیاید. آیا میتوانند از طریق بحران در رابطهشان صحبت کنند یا جدایی در پیش است؟ دیوید رابطهاش با مارک را مانند یک ازدواج میبیند، بنابراین اگر این رابطه به پایان برسد، آیا قلب دیوید هرگز میتواند بهبود یابد؟