خط داستانی
در یک شب طوفانی، تراپیتو، کاهگلی، جان سالاپین، گنجشک را نجات میدهد. سالاپین بسیار سپاسگزار است و به تراپیتو میگوید که میتواند از جای خود حرکت کند. آنها با هم به پیش پدر پرندگان میروند که تأیید میکند تراپیتو هیچ تخیلی ندارد. بنابراین سالاپین تخیل او خواهد بود. بعد از آن، آنها با لارجیروچو، یک کشاورز دست و پا چلفتی آشنا میشوند. آنها دوست میشوند و به شهر میروند تا پنیر بفروشند. با پولی که به دست میآورند، قصد دارند در یک رستوران غذا بخورند. وقتی لارجیروچو متوجه میشود پولش دزدیده شده و نمیتواند پرداخت کند، آشپز خوک او را نگه میدارد. او باید ظرف ۷ روز پرداخت کند وگرنه آشپز خوک را ذبح خواهد کرد. ماجراجوییهای آنها زمانی آغاز میشود که به دنبال کار میگردند.