خط داستانی
پل، جوانی از لندن، به شهر کوچک میلوستون در نوا اسکوشیا می آید تا پدر دورهاش را بیابد. او می خواهد بداند چه چیزی پدرش را به این روستا کشانده است. او با راچین، دختری جوان، زیبا و بی گله که با مادر ناپایدار و مادربزرگ سلطه گرش روی یک جزیره مجاور زندگی می کند و زندگی سخت و منزوی ای دارد، آشنا می شود. پل خود را در درگیری ای از حسادت، تلخی و ترس می بیند زیرا علاقه اش به راچین رو به افزایش می رود. پس از تلاش ناکام برای فرار از جزیره با پل، راچین باید تصمیمی حیاتی بگیرد و چرخه خشونت و مرگ را که زندگی او را شکل داده است، بشکند.