خط داستانی
ملکه جوان نیلرانیا و همسرش، پرنس فردیناند، به شدت به یکدیگر وابسته هستند، اما جوانی پرهیاهو در وین او را با روحیهای فریبنده ترک کرده است. یک عشق قدیمی به کاخ میآید و به نظر میرسد که ملکه دلیلی برای حسادتش دارد. او از شوهرش میخواهد که در آپارتمانهایش بماند. او با بازگرداندن کلید در بین اتاقهایشان تلافی میکند. پس از یک صحنه خشمگین، او به همراه کنتس به وین میرود. ملکه به طور مخفیانه با کمکش او را دنبال میکند. در قطار، آنها با چند افسر برخورد میکنند و ملکه نه تنها میرقصد، بلکه در وین به بال هنرها میرود، جایی که شوهرش منتظر کنتس است. اگرچه ماسک زده، او او را میشناسد و آشتی صورت میگیرد.