خط داستانی
زمانی که پدر ایمدا در یک حادثه انتقام خون کشته میشود، خانواده او را به شهر منتقل میکنند و او در خانه یکی از دوستان پدرش پناه میگیرد. پس از پانزده سال، او به خیوسورتی برمیگردد. او یک نقاش با استعداد است و بیشتر وقتش را به کشیدن نقاشی از طبیعت و مردم میگذراند. در آنجا با زیبایی محلی به نام مزکالا آشنا میشود و عاشق او میشود اما متوجه میشود که تورغوا نیز عاشق اوست. تورغوا که از جسارت ایمدا خشمگین است، او را به مبارزه با شمشیر دعوت میکند و توسط ایمدا کشته میشود. برای جلوگیری از دور دیگری از انتقام خون، اهالی روستا به ایمدا و مزکالا اجازه میدهند که از روستا خارج شوند اما کسی که به دنبال خون ایمداست، متوجه میشود و آنها را دنبال میکند.