خط داستانی
این عمق زمستان است و در وسط یک چشمانداز ویران بر روی شیب برفی، یک کلبه چوبی قرار دارد که توسط یک پیرمرد ساکن شده است. مرد آخرین چوب خود را به بخاری میگذارد و گرمای آتش به وضوح او را خوشحال میکند. او به طور پرانرژی در صندلی راک خود تکان میخورد و با شادی میخواند. شعلهها خاموش میشوند و پیرمرد به دنبال چیزی برای اضافه کردن به آتش میگردد. در نهایت صندلی را قربانی میکند، اما به زودی آن هم میسوزد. مرد بقایای پوسترها را از دیوارها میکند، پارچههای مختلف را جمع میکند و همه چیز را به بخاری میاندازد. سپس یک تبر برمیدارد و به تدریج دیوارهای چوبی خانهاش را میزند، هرچند که واضح است که نمیتواند در این نبرد با طبیعت بیرحم پیروز شود. آتش به تدریج تختهها و تیرکها را میخورد تا اینکه کلبه کاملاً خراب میشود. مرد میخواهد گرم شود و بنابراین دور شعلههای در حال مرگ میدود.