خط داستانی
شب تاریک و بادی، روستا تسخیر شده است، روستاییان جرات نمیکنند بیرون بروند، بنابراین جادوگر را دعوت کردند تا روح را بگیرد. پس از یک روز، در شب، جادوگر توسط روح خورده شد و تنها تودهای از استخوانها و مغزها باقی ماند. روستاییان استخوانها و مغزهای جادوگر را دفن کردند و سپس به خانه برگشتند. شب دیگری بود و ناگهان، روستاییان صدایی از زمین شنیدند. یک روستایی به پایین رفت و توسط روح خورده شد. روستاییان غمگین شدند. یک روستایی دیگر خود را فدای یادگیری جاودانگی کرد، روستاییان او را فرستادند و او پس از سفری در کوهها به روستا بازگشت و در شب با تکیه بر جادوهایی که آموخته بود، بالاخره روح را نابود کرد.