خط داستانی
تاکور نرندراپال سینگ یک زمیندار و صاحبخانه مهربان و سخاوتمند است. او یک دختر به نام کَلپانا و یک پسر به نام راجا دارد. به دلیل بیاعتمادی به پسرش و همسر جدیدش، روپا، از یک کارگر روستایی به نام سوندر که صادق، وفادار و سختکوش است میخواهد با دخترش ازدواج کند. به این ترتیب، سوندر و کَلپانا ازدواج میکنند و به زودی کَلپانا دختری به دنیا میآورد. متأسفانه کَلپانا فوت میکند و تاکور، سوندر و کودک دچار اندوه میشوند. تاکور از سوندر میخواهد با ساویتری، دختر دوست دوران کودکیاش، که کلکسیونر محلی است، ازدواج کند. او امیدوار است که به این ترتیب کودک محبت یک مادر را دریافت کند. سوندر بهطور reluctant موافقت میکند و به زودی سوندر و ساویتری ازدواج میکنند. ساویتری نمیتواند محبت کودک را جلب کند و همچنین از سوندر نیز هیچ محبت و توجهی دریافت نمیکند، زیرا او نمیتواند کَلپانا را از ذهن و افکارش بیرون کند. در این میان، پدر روپا در حال برنامهریزی برای مرگ سوندر است تا دخترش بتواند پس از مرگ تاکور ثروت او را به دست آورد.