خط داستانی
سندرلال همسرش، لالیتا، و فرزندانش را رها میکند تا در شهر زندگی کند، جایی که به زندگی فاسد تن میدهد. پس از مرگ پسرشان، دخترشان، ساجو، از شرافت خود دفاع کرده و در فقر شدید به مادرش کمک میکند. او با disguising به عنوان یک مرد، به جستجوی پدرش در شهر میپردازد و در این راه از یک مرد نابینا، بالدوِو، کمک میگیرد. ساجو به یک میلیونر مست که او را نجات میدهد، عاشق میشود، کسی که او را به عنوان یک پسر اشتباه میگیرد.