خط داستانی
یک کابوی فرسوده برای کار در یکی از مزرعههای غربی درخواست میدهد. رئیس موافقت میکند که او را استخدام کند به شرطی که بتواند بر روی یک اسب غیرقابل کنترل سوار شود. او موافقت میکند، بر روی اسب سوار میشود و شغل را به دست میآورد. در انجام این "کار"، حسادت سرپرست را برمیانگیزد، زیرا او متوجه میشود که دختر مزرعهدار شاهد تسلیم کردن حیوان وحشی توسط تازهوارد بوده و شروع به عاشق شدن به او کرده است. برای جلوگیری از این موضوع، شرور او را به بسیاری از اعمال نادرست متهم میکند، اما در نهایت قربانی حماقت خود میشود.