خط داستانی
در روستایی که ظواهر حاکم بود، زنی ثروتمند به نام "قدیس" از املاک بزرگش ریاست میکرد و خیریهاش به یک نمایش عمومی تبدیل شده بود. او مسیحیت متعصبانهای را profess میکرد و به طور مکرر جامعه را از تأثیر اخلاقیاش آگاه میکرد. در تضاد کامل، "گناهکار"، جوانی بود که به دیانت اهمیتی نمیداد. او به بازیهای کارتی میپرداخت و شایعاتی درباره بیخداییاش او را دنبال میکرد. وقتی دختری دلشکسته با کودکی بینام به او رسید، "قدیس" درخواست او را رد کرد. اما "گناهکار" آنها را به خانهاش پذیرفت و پناه و مراقبت ارائه داد. اقدامات او خشم فوری روستاییان را برانگیخت و زمانی که او و زن جوان در آن یکشنبه به کلیسا رفتند، این خشم بیشتر شد. خوشبختانه، وزیر شهر مردی با ایمان واقعی بود و از طریق تلاشهای بیوقفهاش، طرد شده توانست پذیرش و جایی در جامعه پیدا کند.