خط داستانی
ایندرانی موکرجی تنها دختر یک برهمن سرسخت در یک روستا است که در کلکته تحصیل میکند و در خوابگاه دختران زندگی میکند. او با سدارشان دتا آشنا میشود که در دوران تحصیل خود موفق بوده و در حال انجام دکترا است. آنها عاشق هم میشوند و ایندرانی میخواهد هر چه زودتر با او ازدواج کند. او به روستای خود برمیگردد و به پدرش از قصدش برای ازدواج اطلاع میدهد، اما پدر ایندرانی به دلیل برهمن نبودن سدارشان و بیکاری او ناراحت میشود. سدارشان نیز به ایندرانی هشدار میدهد که نمیتواند از او حمایت کند. ایندرانی با سدارشان ازدواج میکند و در خانه سدارشان به دلیل تنشهای عاطفی از سوی مادر و خواهران شوهرش آزار میبیند. برای جلوگیری از مشکلات بیشتر در خانه، ایندرانی شغلی به عنوان معلم در دیناجپور پیدا میکند. یک روز، پس از یک تبادل نظر داغ، سدارشان ایندرانی را ترک میکند و به دنبال کار در جای دیگری میرود.