خط داستانی
دون فرناندو، که عاشق جولیا، یک رقاص اسپانیایی است، دختر جوان و بیگناه را متقاعد میکند که با او فرار کند. والسکا، خواهر او، صبح روز بعد یادداشتی روی میز پیدا میکند که به او میگوید جولیا رفته و هرگز برنمیگردد. اما ماهها بعد، جولیا به خانهاش برمیگردد، زیرا معشوق خیانتکارش او را ترک کرده است. جولیا به صومعه میرود. خواهر مدتی بعد با دون فرناندو ملاقات میکند. او سعی میکند دختر را متقاعد کند که با او ازدواج کند. زندگی دون فرناندو توسط خواهر والنسیا نجات مییابد، که درست زمانی که والسکا در حال刺 کردن شرور است، مداخله میکند. بعداً والسکا توسط فرناندو به سیاهچال انداخته میشود، که اعلام میکند او را "خواهد داشت." دختر زیبا اسپانیایی مدت زیادی در زندان نمیماند. خواهر والنسیا، با کشف محل والسکا، او را به طرز هوشمندانهای از زندانش خارج میکند. والسکا سپس به صومعه میرود، جایی که خواهرش از دیدار خوشحال میشود و داستان به پایان میرسد.