خط داستانی
دورا میلار و پدرش به همراه خوان، یک جوان نیمهنژاد، در مزرعهای در کنار ریودوگرانده به آرامی زندگی میکنند. خوان عاشق دورا است و او نیز به او بیمیل نیست. یک صبح در حالی که خانواده کوچک در حال صرف صبحانه هستند، صدای شلیک گلولهها از بیرون به گوش میرسد. گروهی از سربازان آمریکایی توسط نیروهای مکزیکی مورد حمله قرار گرفته و در حال عقبنشینی و مبارزه هستند و در نهایت به خانه میلار پناه میبرند. درها و پنجرهها مسدود میشوند و یک درگیری شدید آغاز میشود. خوان، نیمهنژاد، در ابتدا از شلیک به افرادی که خونشان در رگهایش جاری است، امتناع میکند، اما در نهایت با دیدن زخم دورا به شدت عصبانی میشود و تفنگ را برمیدارد و به شدت شلیک میکند. او در این حین در حالی که نیروهای مکزیکی به خانه نفوذ میکنند، دستگیر شده و در اتاقی در طبقه بالا قفل میشود.