خط داستانی
آقای مالوانکار در یک آپارتمان کوچک در گرنت رود، بمبئی، با پسرش آرجون، دخترش سودها و همسرش رکمنی که همسر دوم اوست زندگی میکند، زیرا همسر اولش فوت کرده است. با اینکه او از سن بازنشستگی گذشته است، همچنان برای یک کارفرمای آزاردهنده به نام آشوک کار میکند. تلاشهای آرجون برای پیدا کردن شغل بینتیجه است. یک روز وقتی که اوباش به یک مرد حمله میکنند، او مداخله کرده و با کمک نیمی از دوستانش اوباش را شکست میدهد. اینجاست که زندگیاش برای همیشه تغییر میکند. یکی از دوستانش، موهان، کشته میشود؛ آرجون متوجه میشود که قاتلان چه کسانی هستند و آنها را در روز روشن میکشد؛ او دستگیر میشود و سپس آزاد میشود، اما پدرش به او میگوید که دیگر خوشآمد نیست. یک سیاستمدار به نام شیو کومار چوگوله به آرجون علاقهمند میشود و او را استخدام میکند و تمام حمایت و کمکهای لازم را برای مبارزه با اوباش به او میدهد. آرجون اکنون میبیند که یک مأموریت در زندگی دارد و کاملاً راضی است.