خط داستانی
کوتایام کونجاچان درباره یک تبهکار سابق است که به تازگی از زندان آزاد شده است. او به مدت 7 سال به خاطر قتل یک مرد در یک دعوا به حبس محکوم شده بود. پس از درگیری با کارفرمایان قبلیاش، او دستگیر میشود و سپس توسط سرپرستش، یک کشیش مسیحی که او را از نوزادی در یک زبالهدان پیدا کرده و به عنوان فرزند خود بزرگ کرده، با وثیقه آزاد میشود. با پیروی از نصیحت پدرش، او کاتایام و تأثیرات بد آن را ترک کرده و به اودانگارا میرود. او یک مؤسسه فنی تأسیس میکند و با بوسکو، دستیارش، همراه است. او به طور کلی خود را به مردم روستا نزدیک میکند. در آنجا او با میخائل و همسرش آشنا میشود و با نجات مولیکوتی از تلاش برای ربودن توسط جیمی و باندش، در دل آنها جا میگیرد. لیاما میخائل را قانع میکند که اتاقک خود را به کونجاچان اجاره دهد تا از حملات بیشتر پاپان یا جیمی جلوگیری کند. سپس میخائل کونجاچان را قانع میکند که به اعتراف برود و به عنوان یک مسیحی خوب زندگی کند.