خط داستانی
جورج، در حال عبور از کنار یک زن زیبا در خیابان، به ترفند قدیمی انداختن دستمال خود و دنبالهروی او متوسل میشود و وانمود میکند که فکر میکند دستمال متعلق به اوست. پس از بررسی دستمال، زیبایی آن را برمیگرداند و به جورج میگوید که این دستمال متعلق به او نیست. او سپس اعتراف میکند که به خوبی میداند این دستمال مال او نیست، زیرا در واقع متعلق به خودش است و پیشنهاد آن به او تنها بهانهای بوده برای آشنایی با او، زیرا به شدت تحت تأثیر زیباییاش قرار گرفته است. با این اظهار صریح، زن جوان با تکبر خود را بالا میکشد، اما جورج ناامید نمیشود و به دنبالش میرود، آماده است تا در هر بهانهای به او کمک کند. بنابراین، او را میبینیم که به خانه خانم میرسد و با خود اشیایی مانند لامپپوش، مجسمه، دستهای گل رز، بستهای پارچه و به علاوه، یک سگ بزرگ را به دنبال خود میکشد و در تلاش است تا از حملات او محافظت کند.