خط داستانی
صاحب کارخانه، پاردون، در یک بال با اولگا، دختر پیشگوی استفانی لزچینسکا ملاقات میکند. آشنایی کوتاه آنها زمانی قطع میشود که اولگا و مادرش باید بروند. فیفی هرازانکوا به پاردون که مجرد است، علاقهمند میشود. پاردون از عمویش سیریل پوندلیچک میخواهد که آیا میتواند دختر را به عنوان جانشین خود در کار بگمارد تا او را از نیت عاشقانهاش منصرف کند. فیفی، پوندلیچک را فریب میدهد. در همین حین، پاردون به طور تصادفی دوباره با اولگا و استفانی ملاقات میکند و به آنها پیشنهاد میدهد که در خانه پوندلیچک بمانند در حالی که پوندلیچک خود را به جای پاردون جا میزند.