خط داستانی
جوزف، پزشک جوانی است که برای خاکسپاری پدرش، رهبر قبیلهٔ ایفوجاو، به زادگاهش در استان کوهستانی باز می گردد که در جریان کشمکش قبیله ای کشته شده است. در آنجا او میراث غنی خود را کشف می کند و به اینکه ایفوجاو است افتخار می کند. اگرچه وسوسهٔ حرفه ای در آمریکا همچنان قوی است، اما او نمی تواند اشتیاق به کمک به روستای خود را که مقاومت در برابر medicine مدرن دارد و اکنون در میان همهگیری ذاتالمرض و جنگ داخلی گرفتار است، نادیده بگیرد.