خط داستانی
پسر استیفن شام را به پدرش در دفتر شورای روستا میآورد. از پاسگاه مرزی خبر میرسد که دزدان مرز را عبور کردهاند. پسر به خانه برمیگردد. او و خواهرش آماده میشوند که به رختخواب بروند. طوفان برف شدیدی در بیرون در حال وزیدن است. یک غریبه زخمی به خانه میآید و به دنبال پناهگاه است. مادر زخمهای او را پانسمان میکند و به او غذا میدهد. مشخص میشود که او آن فرماندهای نیست که از پاسگاه مرزی ادعا میکند. استیفن از پنجره میپرد و به سمت پاسگاه مرزی میدود. مادر سعی میکند خرابکار را تا حد ممکن نگه دارد. آنها با هم دعوا میکنند. او با تفنگ خودکار به او ضربه میزند. او سعی میکند فرار کند، اما مرزبانان قبلاً خانه را محاصره کردهاند.