خط داستانی
مادری خسته از دنیا، بیپول و بیوه، نوزاد گرسنهاش را در صندوق عقب لیموزین برانچو بیلی میگذارد. برانچو بیلی، مردی ثروتمند، نوزاد را در ماشینش پیدا میکند و با وجود خوشحالی از این "نوآوری"، در موقعیت awkward قرار میگیرد. با این حال، از کودک مراقبت میشود و با وجود تمسخر دوستانش در باشگاه، برانچو بیلی با دل بزرگش کودک را به بلوغ میرساند. دختر حدود نوزده ساله است که عاشق یک پسر خوب میشود که میخواهد با او ازدواج کند. برانچو بیلی خود نیز تقریباً تصمیم گرفته که از او خواستگاری کند وقتی که آنها برای دریافت برکتش به او مراجعه میکنند.