خط داستانی
لورنس پدرو، یک نیمهنژاد مکزیکی، صاحب یک مزرعه کوچک گوسفند است و با همسرش ماری و دختر کوچکشان لوئیس به خوشی زندگی میکند. یک بعدازظهر بسیار گرم، تام فلینت، که در حال جستجوی کار در مزرعه است، به خاطر گرما بیحال میشود و پدرو، به عنوان یک سامری خوب، او را به خانهاش میبرد، جایی که ماری با مراقبتهای دقیق، او را به حالت عادی برمیگرداند. پدرو هر روز با گلهاش بیرون میرود و ماری و فلینت را تنها میگذارد، که این فرصتی است که فلینت به طرز ناشکری از آن بهرهبرداری میکند و در نتیجه، عشق ماری را به طور کامل به دست میآورد. مانوئلیتو، پدر ماری، مشکوک میشود و در حینی که فلینت عشقش را اعلام میکند، آنها را مییابد.