خط داستانی
شهر Beer Bottle Bend آنقدر سخت است که نوزادان تنباکو میجوند. این شهر به شیوهای عالی و با شکوه توسط مالک سالون رایلی اداره میشود. در این شهر یک کلیسای کوچک وجود دارد که سالها پیش به سرعت ساخته شده اما برای سالها به طور محکم بسته شده است. آقای رایلی قصد داشت که این وضعیت ادامه یابد زیرا کسب و کار روزهای یکشنبهاش رونق داشت. یک موعظهگر سیار که حرفهاش را به عنوان یک هنرمند سیرک آموخته به همراه چارلز بولهفانت، یک فیل بدخلق؛ جو مارتین، یک اورانگوتان با فرهنگ بالا؛ و باستر، یک اسب مشهور آموزشدیده به شهر میآید. با کمک دوستانش، او تصمیم میگیرد Beer Bottle Bend را به یک جامعهای که به کلیسا میرود تبدیل کند.