خط داستانی
لی سوک-هی (چوی اون-هی) هشت سال پیش شوهرش را در جنگ کره از دست داد. او یک فروشگاه خیاطی را اداره میکند که به بدهی افتاده است. وقتی کیم سانگ-گیو (کیم جین-گیو)، مدیر اجرایی یک شرکت انتشاراتی، به او کمک میکند تا بدهیهایش را پرداخت کند، او به او علاقهمند میشود. اما او نامزد دختر رئیسش، اوک-جو (دو گوم-بونگ) است. خواهرش (جو جونگ-نیو) او را به ازدواج با دختر رئیس تشویق میکند، امیدوار است که این کار به موفقیت سریع او کمک کند. در همین حال، دختر بزرگ سوک-هی، گیونگ-هی، که میخواهد مادرش خوشحال باشد، او را به ازدواج با سانگ-گیو تشویق میکند، اما سوک-هی بین هنجارهای اجتماعی و خوشبختی خود تردید دارد. با اینکه او و سانگ-گیو واقعاً یکدیگر را دوست دارند، او تصمیم میگیرد او را ترک کند و پس از فروش خانهاش در سئول به خانه روستاییاش برود. با شنیدن این خبر، او که در بستر بیماری است، به ایستگاه سئول میشتابد، اما خیلی دیر شده است. تنها کاری که میتواند بکند این است که در سکو بایستد و قطار او را که در حال حرکت است تماشا کند.