خط داستانی
کارگر سی ساله، اولدیخ اولیجینک، به مناسبت تولد پسرش در یک بار و میخانه کار میکند. طبیعی است که او به مرکز بازداشت میافتد. اینگونه است که با جیریک کوبا، جوان هفده سالهای که به خاطر رنگ تیشرت مورد علاقهاش به زردی معروف است، آشنا میشود. این جوان مشکلدار، پس از درگیریهای متعدد، شغلش را ترک کرده و پدرش به دلایل نامشخصی ناپدید شده و مادرش نمیتواند با این وضعیت کنار بیاید. بنابراین، زردی بیشتر وقتش را در گروهی به رهبری بازیگر ورشکسته، آنچک، میگذرانید. اولدیخ که به دلایل قابل درکی احساس پدری در او بیدار شده، شروع به علاقهمندی و مراقبت از زردی میکند. این کار نه تنها به معنای شکستن بیاعتمادی اولیه زردی است، بلکه به معنای آشنایی با آنچک و گروه مشکوکش نیز خواهد بود.