خط داستانی
سونُ، خواهرش ساشا و دوستشان آخیِل، در هند زندگی فقیرانهای دارند. در حالی که ساشا دل به آخیِل داده است، او او را به عنوان یک دوست نزدیک و رازدار میبیند. اوضاع به قدری سخت میشود که این سه نفر تصمیم به انجام سرقت میگیرند و در این کار موفق میشوند و از دست مقامات فرار میکنند. وقتی ساشا متوجه میشود آخیِل او را دوست ندارد، تهدید به خودکشی میکند و سوءتفاهمهایی بین این سه نفر به وجود میآید. در ادامه، آنها از هم جدا میشوند و مدتی بعد سونُ مطلع میشود که ساشا مرده است. سالها بعد، یک زن جوان به نام دکتر سری ویدیا وارد زندگی سونُ میشود و او با او و پدرش دوست میشود و حتی به آنها کمک مالی میکند.