خط داستانی
در این کمدی سیاه که در باواریا و در شهری کوچک روایت می شود، سِباتیَن هفده ساله فکر می کند هیچوقت برای یک قاتل بودن خیلی جوان نیست. او معتقد است مادرش را در روز تولدش کشته است و به شدت گناهکار است. با تصمیم به انجام کارهای خوب برای کاهش مدت زندانش، سِباتیَن تصمیم می گیرد همسری برای پدرش لورِنز پیدا کند. وقتی لورِنز با معلم مدرسه سابِیَن به شدت عاشق یکدیگر می شوند، آسمان به نظر می رسد خندان است. تنها اشکال این است که ورونیکا همسر است