خط داستانی
روزی روزگاری آسیابانی فقیر بود که هیچ فرزندی نداشت و فقط سه شاگرد برای کار کردن داشت. دو پسر بزرگتر تنبل، بدجنس و احمق بودند، اما کوچکترین آنها سخت کوش، دوستانه و شاداب بود. وقتی آسیابان به حدی پیر میشود که نمیتواند کار کند، پسران را به دنیای بیرون میفرستد. هر کسی که زیباترین اسب را بیاورد، آسیاب را به ارث خواهد برد.