خط داستانی
سیندر فهمید زندگی اش پایان یافته است وقتی پدرش از سفر کاری با همسر جدید و دو خواهر دوقلویش به خانه آمد در حالی که تنها شش سال داشت. وقتی پدرش به زودی فوت می کند، او تقریباً باید از خودش مراقبت کند در حالی که نامادری اش پول و دارایی پدر را کم می کند. سیندر با بهترین دوستش جستین، کار در کتابخانه با لِنورِ بی تحمل، و دل باختن به کَش، مرد روانی که علف ها را می کارد، زمانش را می گذراند تا اینکه به بیست و یکسالگی برسد و صندوق امانت پدرش را به ارث ببرد. وقتی او با مجسمه گل سفالی جادوی بارون ساماندی جلب می کند، خدا به او کمک می کند تا «اتفاقات را رقم بزند» از جمله شبی با کش. اما او نمی دانست که کش با نامادری اش برای از بین بردن او و به دست آوردن پول صندوق امانت همدستی دارد. نمی دانستند که بارون ساماندی به سیندر کمک می کند تا انتقام بگیرد.