خط داستانی
در جستجوی آزادی و آرامش ذهن، علی خانه شلوغ خانوادهاش را ترک کرده و به یک روستای ماهیگیری در سمت دیگر جزیره میرود. در این روستا، او به خانه یک ماهیگیر پیر به نام پاک یم دعوت میشود. پاک یم مدت طولانی است که به تنهایی زندگی میکند. در یک سفر ماهیگیری، علی چند صدف از دریا برمیدارد و متوجه میشود که یکی از آنها یک مروارید سیاه دارد. وقتی مروارید گم میشود، مریم که او نیز از همان روستا است و به طور مکرر به خانه پاک یم میآید، متهم به دزدی میشود. علی میداند که مریم دزد نیست، هرچند که ناتنی او زیتون بر این موضوع اصرار دارد و او را از خانهشان اخراج میکند. مریم چارهای جز ماندن موقت با پاک یم و علی ندارد. بعداً مشخص میشود که برادر شوهر آینده مریم، رحمان، مروارید را دزدیده و به یک فروشگاه عمومی فروخته است، جایی که علی آن را در ویترین دیده است. خلافکاری رحمان فاش میشود و زیتون از رفتار خود نسبت به دخترش پشیمان میشود.