خط داستانی
ویکتور پسری مغناطیسی است که در لندن زنده میماند. برخوردی اتفاقی او را به مارتین و آنا میرساند، دو هنرمند که استودیو را به اشتراک میگذارند و لحظهای حیاتی را شریکاند. مارتین میخواهد حرفهٔ خود را دوباره آغاز کند، در حالی که یک قهرمان سابق بوکس در انتظار بازگشت به میدان است. آنا پدرش را از دست میدهد و بیماریای جسمانی او را مغلوب کرده است. با وجود نوجوانیِ ویکتور، سهنفره را به موقعیتی با پیامدهای غیرقابل پیشبینی سوق میدهد.