خط داستانی
شوییچی فوروکوا تماس تلفنی از مادرش دریافت میکند. او یادآوری میکند که روز بعد نقل مکان میکنند. روز بعد، شوئیچی به سمت زادگاهش با قطار میرود. به خانه والدینش میرسد اما خانه خالی است. کلید خانه را زیر گلدان میگردد اما نمییابد. او به دوران کودکیاش در خانهٔ والدین فکر میکند. شوئیچی با برادر کوچکتر، خواهر بزرگتر، پدر که کارگاه ساخت کفش را در گاراژ راهاندازی کرده و مادر پرورش یافته است. او با دختری بزرگتر از خود که کنار همسایه زندگی میکند و علاقهمند ساختن جمادههای piggy bank از بطریهای ویِسکی است بزرگ میشود. روزی در پیکنیک مدرسه، همکلاسیهایش صندوقچهٔ غذایی را از دانشآموزی دیگر میربایند و در نهایت صندوقچه را به شوئیچی میدهند. همهٔ دانشآموزان میخندند و میگویند که آن را دور بیندازند، در حالی که دوست قدیمیشان در ناامیدی نگاه میکند.