خط داستانی
بیست سال از آن زمان که آن دو آپارتمان در قلب مکزیکوسیتی میدان جنگی بین جنسیتها بودند، گذشته است. آنا، کارلوس، آندره، میگل، تاماس و ماریا در آنجا بودند. تنها چیزی که از آن آپارتمانها باقی مانده، خاطرات و تصویر جسد تاماس در انتهای چاه آسانسور است. زندگیهای آنها تغییر کرده، خانوادههایشان بزرگتر شده و شخصیتهای جدید و غیرمنتظرهای به زندگی روزمره آنها وارد شدهاند که زنجیرهای از رویدادها را به راه میاندازند و به آنها میفهمانند که متانت جای خود را به افشای عمومی داده است؛ سکس تنها یک اپلیکیشن فاصله دارد؛ اما عشق... عشق هنوز چیزی فرار است که همه در دنیای بیمعنا و آشفته امروز به دنبالش هستند.