خط داستانی
لبان و باس در حال بازی فوتبال هستند. لبان دروازهبان است. شوتی سخت از باس عبور میکند و به برج تاریک میافتد. آخه! لبان باید آن را جمعآوری کند. او از تاریکی آنقدر میترسد که به آرامی در آن برج میچرخد. روی سر او یک دسته کوچک پوستدار وجود دارد. باس آن را به دستان لبان میگذارد. آن را آرام آرام میگشاید. این موجود کوچکی به گونهای ریشه میدهد که هیچ چیز خوشی ندارد. اما آنها به چیزی فکر میکنند که باید امتحان کنند، گرچه به معنای ماندن تا نصفه شب است.