خط داستانی
آن را آنِ دختری از خانوادهای مرفه در جنوب انگلستان است. روزی، با خستگی از تلاشهای مادربزرگ برای سرگرم کردنش، از امنیت محلههای ثروتمند خارج میشود و به سمت «نزدیکترین قسمتهای فقیر شهر» میرود تا به دنبال زندگی واقعی خود، مردی بلند قد و سیاه پوست را بیابد. در خیابانی با خانههای پشت به پشت را میپیماید و در حالت رویا نمایش میدهد که با پیرزن روبرو میشود که نوهاش، رالِف، دقیقاً همان پسری است که به دنبال اوست... البته او تمایلی عجیب به گالریهای هنری و اِلگِر دارد. اما آنِ دختری تنها عاشق نمیشود؛ او تصمیم میگیرد با فشار دادن رالِف به یک نوع دزدی غیرمعمول، او را با خود همراه کند. او به او اطمینان میدهد که اگر کار به خطا برود، تقصیر را به گردن میگیرد. «هرگز باورشان نخواهند کرد!» میگوید رالِف. و آنها واقعاً این را باور نمیکنند.