خط داستانی
«زندگی ما یک فیلم است! نباید فیلم دیگری بسازید»، مادر عصبانی فریاد میزند، اما دخترش از در خارج میشود و مصمم است به گروهی از بازیگران و فیلمسازان مخفی بپیوندد که در یک ون منتظرند. در روستای خاکی خسرو، بیست کیلومتر دورتر از تهران، کار در کوره آجرپزی پیدا میشود، اما تولید فیلمهای آماتور به محلیها چیزی برای زندگی میدهد. یا اینطور بود، تا اینکه مقامات این سرگرمی اجتماعی را کشف کردند و نویسنده-کارگردان علی متینی زندانی شد. حالا همه جز چند نفر از پروژه دوری میکنند به خاطر ترس از دستگیری. اما متینی و گروهش جرات کردند یک فیلم دیگر بسازند تا کارگردان معروفتر، مسلم منصوری (که خود زمانی زندانی سیاسی بود) هنر و شجاعت آنها را مستند کند. با یک الاغ به عنوان دوربین، گروه شوخی میکند: «حتی اورسن ولز هم نمیتواند اینطور کار کند.» اما ولز نمیتواند بهطور صادقانه بگوید، همانطور که متینی میگوید: «زندگی ما همانطور که کافکا توصیف کرد، است... ما از دار سینما آویزان هستیم.»