خط داستانی
ساعت صبح نسبتاً دیر است و فرانکا میخوابد. ماریا او را قطع میکند، از جای خواب برمیخیزاند و او را میپوشاند تا سعی کند او را از حالت بیتفاوتی بیرون بیاورد. ماریا کمی مست و هیجانزده است پس از یک شب طولانی مهمانی. فرانکا اما افسرده است و دچار بحران میشود. دو دوست بین مکانها درباره آسایش و صمیمیتی که به اشتراک میگذارند، درباره انتقال عاطفی، زمان و نحوه عبور زندگی صحبت میکنند.