خط داستانی
توری در حالی که پدرش در زندان بود بزرگ شد. حالا که هجده ساله شده است، احساس میکند به بزرگسالی رسیده است. او سعی میکند نامزدش، رزا، را متقاعد کند که از مدرسه انصراف دهد و با او زندگی کند. در حالی که با اصرار او مبارزه میکند، او با تمام وجودش رد میکند و قدرتی برای دور کردن او پیدا میکند. توری این را به عنوان نشانهای از بدشانسی خود تفسیر میکند: محکوم به زندگی بدون عشق. او خشن و بیرحم میشود و سعی میکند به زور آنچه را که فکر میکند حق اوست بگیرد. قدمهای او از روی قدمهای پدرش پیروی میکند تا اینکه به زندان میافتد. گویی در یک بازی آینهای، پدر و پسر با سایههای گذشته خود روبرو میشوند.