خط داستانی
بیانکا از اینکه خود را به نقاشی سپرده است ناامید است و رابطه ای با مارکو دارد که تعهد کمی نشان میدهد. در کارهایشان میخواهند در عرض چند روز پروژهای داشته باشند اما با انسدادی که عمه او لونا ایجاد میکند به جلو نمیرود. هنگام ارائه پیشنویس، نویسندگی اصلی پیروز میشود و این امر مضحک میشود. او در مارکو آرامش مییابد اما او او را در وسط طوفان رها میکند. بیانکا تصمیم میگیرد در زندگی خود تغییرات زیادی ایجاد کند.