خط داستانی
دکتر باستِل فِورچتگوت در خانه تعطیلات خود یک غریبه را بر روی میز آشپزخانه عمل میکند و ناگهان در وضعیت بسیار خطرناکی قرار میگیرد. اما این دکتر خیلی وقت است که حس زنده بودن ندارد. «مرد» قراردادکُش از دیل به سوی سوییس سفر کرده است. در یک ساختمان بلند، «مرد» کار خود را انجام میدهد اما مجروح میشود. در زیر عروسکی دو مرد با هم ملاقات میکنند. فِورچتگوت به دنبال نزدیکی عمل میکند اما در حلقه مردان با روپوش سفید احساس گناه میکند و یکی از آنها گُم میشود. شبکهای تاریک از بیاعتمادی، شانس، سوءتفسیر و ناآگاهی به سوی یک فاجعه باز میشود.